بسمه تعالی
وزات
آموزش و پرورش
اداره کل آموزش و پرورش استان همدان
اداره
آموزش و پرورش شهرستان اسدآباد
عنوان تحقیق:
بررسی سبک های ادبی شعر فارسی و صور خیال در
شعر بیدل
گرد آورنده:
رضا شاهی
اردیبهشت 92
فهرست مطالب
TOC \h \z \t
"Style1;1;Style2;2;Style3;3" سبک های شعر فارسی.. PAGEREF _Toc354522487 \h 1
08D0C9EA79F9BACE118C8200AA004BA90B02000000080000000E0000005F0054006F0063003300350034003500320032003400380037000000
سبک خراسانی یا ترکستانی.. PAGEREF _Toc354522488 \h 1
08D0C9EA79F9BACE118C8200AA004BA90B02000000080000000E0000005F0054006F0063003300350034003500320032003400380038000000
سبک عراقی.. PAGEREF _Toc354522489 \h 3
08D0C9EA79F9BACE118C8200AA004BA90B02000000080000000E0000005F0054006F0063003300350034003500320032003400380039000000
سبک هندی یا اصفهانی.. PAGEREF _Toc354522490 \h 4
08D0C9EA79F9BACE118C8200AA004BA90B02000000080000000E0000005F0054006F0063003300350034003500320032003400390030000000
مقدمه سبک هندی.. PAGEREF _Toc354522491 \h 4
08D0C9EA79F9BACE118C8200AA004BA90B02000000080000000E0000005F0054006F0063003300350034003500320032003400390031000000
اساس ایدوئولوژیک سبک هندی.. PAGEREF _Toc354522492 \h 6
08D0C9EA79F9BACE118C8200AA004BA90B02000000080000000E0000005F0054006F0063003300350034003500320032003400390032000000
سبک هندی و شعر صائب تبریزی.. PAGEREF _Toc354522493 \h 8
08D0C9EA79F9BACE118C8200AA004BA90B02000000080000000E0000005F0054006F0063003300350034003500320032003400390033000000
چند غزل از بیدل دهلوی.. PAGEREF _Toc354522494 \h 13
08D0C9EA79F9BACE118C8200AA004BA90B02000000080000000E0000005F0054006F0063003300350034003500320032003400390034000000
صور خیال در کلام بیدل.. PAGEREF _Toc354522495 \h 15
08D0C9EA79F9BACE118C8200AA004BA90B02000000080000000E0000005F0054006F0063003300350034003500320032003400390035000000
منشاً خیال در شعر. PAGEREF _Toc354522496 \h 16
08D0C9EA79F9BACE118C8200AA004BA90B02000000080000000E0000005F0054006F0063003300350034003500320032003400390036000000
حرف دیگر از جناب کدکنی.. PAGEREF _Toc354522497 \h 20
08D0C9EA79F9BACE118C8200AA004BA90B02000000080000000E0000005F0054006F0063003300350034003500320032003400390037000000
دوره ی بازگشت ادبی.. PAGEREF _Toc354522498 \h 30
08D0C9EA79F9BACE118C8200AA004BA90B02000000080000000E0000005F0054006F0063003300350034003500320032003400390038000000
نوگرایی در شعر. PAGEREF _Toc354522499 \h 31
08D0C9EA79F9BACE118C8200AA004BA90B02000000080000000E0000005F0054006F0063003300350034003500320032003400390039000000
فهرست منابع. PAGEREF _Toc354522500 \h 31
08D0C9EA79F9BACE118C8200AA004BA90B02000000080000000E0000005F0054006F0063003300350034003500320032003500300030000000
سبک های شعر فارسی
لغت « سبک » در اصل ؛ یعنی ، قالب ریزی فلزات و
ریخته گری . کسی که فلزی را قالب ریزی می کند .
اصل فلز را – که موجود است – بر می دارد و به شکل خاصی در می آورد و برای
فروش عرضه می کند .
قطعه ی طلا یا نقره ی قالب ریزی شده را به همین
دلیل ، « سبیکه » نامیده اند .کار شاعر هم در کاربرد لغات و بیان مقصود ، تقریبا
همین گونه است ، زیرا شاعر لغات را –
که در زبان وجود دارد – بر می دارد،
نحوه
تلفیق و بیان مطلب در شعر هر شاعر، ویژگی خاصی
دارد که همان ، سبک یا روش کار او است بنابراین،
سبک هر شاعر ؛ یعنی، شیوه ای که وی برای بیان
مطالب خود به کار می برد . چون شعر فارسی بعد از اسلام تا کنون ، از جهت شیوه ی
بیان ، تغییراتی داشته است ، شکلهای خاص بیان در شعر فارسی را
( سبک های آن را) به چند نوع تقسیم کرده اند.
سبک خراسانی یا
ترکستانی
پس از اسلام ، نخستین شعرهایی که به زبان فارسی
باقی مانده ، از منطقه ی خراسان قدیم است . خراسان قدیم محدوده ای بسیار گسترده تر خراسان امروزی داشته
است ؛ از شمال به رود جیحون ، از جنوب به سیستان و از مشرق تا حدود چین گسترش
داشته است .به همین جهت ، سبک نخستین شعرهای زبان فارسی دری را ، سبک خراسانی
نامیده اند ، اما چون مدت ها مرکز حکومت سامانیان ( بخارا ) در آن سوی رود جیحون (= ماوراء النهر ) قرار داشت و آن منطقه را
ترکستان می نامیدند، به جای سبک خراسانی ، سبک ترکستانی ،
هم به کار برده می شود .
ویژگی های سبک خراسانی
1- کلمات عربی بسیار کم دارد و اگر باشد ، آسان
است .
2- لغات فارسی آن گاهی شکل کهنه و حتی لهجه ای
دارد مانند آبا ( = با ) یا نیلوفل (= نیلوفر )
3- تشبیهات و استعارات آن ساده است و می توان آن
را در نظر مجسم کرد مانند استعاره ی « سیه زاغ
پران» به جای « شب » در شعر فردوسی :
« چو خورشید رخشان بگسترد پر سیه زاغ پران فرو برد ، سر »
4- مهمترین قالب شعر در این سبک ، قصیده بود.
5- از نیمه ی قرن سوم تا آخر قرن پنجم رواج کامل
داشت .
سبک
خراسانی که آن را سبک ترکستانی هم می گویند در واقع طرز و شیوه شاعران خراسان و ماوراءالنهر
است. در این شیوه که از ابتدای شعر فارسی یعنی اوایل قرن چهارم تا اواسط
قرن ششم ادامه دارد، شاعران و استادان زبردستی مانند: رودکی، فرخی، عنصری، فردوسی،
منوچهری، ناصرخسرو، سنایی و مسعود سعد سلمان ظهور کرده و شیوه خراسانی را به
کمال رسانیده اند. سبک خراسانی دو مرحله دارد:
یکی
دوره سامانی و دیگر دوره غزنوی و سلجوقی.
در
دوره سامانی، سادگی بیان و کهنگی تعبیرات و اصطلاحات و نیز غلبه کلمات
فارسی بر واژه های عربی و توجه به توصیفات طبیعی و ساده و محسوس و عینی از ویژگیهای شعر
محسوب می شود.
معانی
که در شعر این دوره می آید غالباً یا مدح است و یا هجور و هزل که هر دو ملایم
است و معتدل و دور از اغراق. گذشته از آن، تغزلات عاشقانه و پند و اندرز و حکمت با
شیوه ای شاعرانه، نه عالمانه از معانی شعر این دوره به شمار می رود.
از
قالبهای مهم در این عصر یکی قصیده است و دیگر مثنوی. در قصیده معمولاً مدح و هجور و
تغزل و در مثنوی تمثیل و داستان و حماسه سروده می شود. قالبهای دیگری مانند رباعی
و دوبیتی گه گاه در یک دوره دیده می شود که بسیار اندک است و ناچیز.
صنایع
لفظی و معنوی در شعر این دوره اگر وجود دارد، خالی از تکلف و تصنع است و
بسیار اندک.
استفاده
از
بعضی
معلومات علمی و برخی آیات و احادیث نبوی و روایات تاریخی و حماسی در شعر این دوره
وجود دارد اما همه ی این مواد چنان در نسج کلام به کار می رود که صفت اصلی شعر این
دوره یعنی سادگی بیان همچنان برجای می ماند و از بین نمی رود.
اما
سبک
خراسانی
در دوره غزنوی و اوایل سلجوقی گذشته از بعضی مختصات لفظی و خصایص دستوری که در
واقع مربوط به زبان و لهجه ی منطقه خراسان قدیم می شود، با شعر دوره سامانی تفاوتهایی
دارد. از جمله این که سادگی بیان، جای خود را به استحکام و فخامت کلام می دهد و
شعر تا حدی به پختگی می رسد.
هر
چند شعر فرخی با صفت سادگی همراه است، اما پختگی و استحکام کلام در آن کاملاً مشهود است.
عنصری و منوچهری و بعدها ناصرخسرو و سنایی به تدریج سادگی طبیعی را از شعر سبک
خراسانی دور می سازند و آن را تا حدی از میان می برند.
در
سبک این دوره بعضی قالب های تازه مانند ترجیع بند و ترکیب بند و نیز مسمط و
قطعه به وجود می آید. با این همه قصیده و مثنوی از قالب های معتبر این سبک است.
صنایع بدیهی اعم از لفظی و معنوی و انواع تشبیهات مرکب و مشروط در شعر این دوره رواج
می یابد. صنایع بدیعی از صورت لزوم و ضروریات شعر و شاعری خارج می شود و برای نشان
دادن چیره دستی و تبحر در فنون ادب و بلاغت هنرنمایی ها نموده می شود و حتی بعضی
صنایع متکلفانه در شعر وارد می گردد.
شاعرانی مانند
عنصری، منوچهری، ناصرخسرو و سنایی از اصطلاحات فلسفی، نجوم، ریاضیات و بعضی مباحث
علوم طبیعی و پزشکی در شعر خود استفاده می کند و دین طریق نوعی صبغه عالمانه به
شعر خود می زنند. استفاده از احادیث و آیات قرآنی و نیز اشعار عربی در میان شاعران
این دوره رواج بیشتری می یابد.
مثلاً
منوچهری که دیوان اشعار تازیان را از بردارد نمی تواند خود را از زیر نفوذ و تاثیر آن
خارج سازد و ناصرخسرو و سنایی معلومات و مطالعات دینی خود را در شعر خویش می
آورند.
معانی
شعری
مانند
مدح و هجو و تغزل و پند و حکمت همچنان ادامه دارد جز آن که در این معانی اغراق
و تا حدی اضافه گویی زیادتر می شود و در واقع نوعی تکامل می یابد. با این همه کسانی
مانند ناصر خسرو، مدح اغراق آمیز را به یک سو می نهند و حکمت و دین و اخلاق را به
جای آن معنای قرار می دهند. هر چند در ابتدای این سبک روح ملی و حماسی خاصه در
دوره سامانی جلوه ای بارز دارد در پایان آن این روحیه تضعیف می شود و جای آن را روحیه
اخلاقی و زاهدانه ناصرخسرو و صوفیانه ی سنایی می گیرد.
بنابراین
شروع
این
سبک با روحیه حماسی است و پایان آن با روحیه صوفیانه.
سبک عراقی
از قرن ششم کم کم شعر فارسی در صفحات مغرب ایران
گسترش یافت و در منطقه ی عراق عجم ؛ یعنی ،
تقریبا در منطقه ی بین ری، اصفهان و همدان ، سبکی تازه
یافت که بعضی از شعرای خراسان مانند انوری و سید حسن غزنوی در آن پیشقدم شده
بودند. به همین دلیل ، سبک شعر این دوره را عراقی نامیده اند ؛ اگر چه بعدا به
وسیله ی نظامی گنجوی و خاقانی شروانی در شمال غربی ایران هم گسترش یافت و با سعدی
و حافظ به کمال رسید.
ویژگی های مهم شعر سبک عراقی
1- لغات فارسی ، شکلی ادبی یافت و از شکل کهن و
لهجه ای بیرون آمد.
2- با لغات عربی بسیار مخلوط شد که اغلب دشوار هم
بود .
3- تشبیهات آن دشوار بود و به علاوه ، اغلب صنایع
شعری را در خود داشت.
4- مهمترین قالب شعری غزل بود.
5- از قرن 6 تا آخر قرن نهم ادامه یافت و از آن پس
هم به کلی از میان نرفت ، چنان که محتشم کاشانی ، شاعر قرن 10 به سبک عراقی شعر می
گفت .
سبک هندی یا اصفهانی
در اواخر قرن نهم با روی کار آمدن حکومت صفوی و
مهاجرت بعضی از شاعران به هند ، روش تازه ای در شعر به وجود آمد که آن را سبک هندی
نامیده اند ، اما چون به زودی در اصفهان ، شاعران ماهری چون صائب تبریزی پیدا شدند
و اصفهان مرکز این سبک شد ، آن را سبک اصفهانی هم نامیده اند . صائب تبریزی یکی از
برجسته ترین شاعران سبک هندی است ( قرن 11)؛ عرفی شیرازی ( قرن 10) و کلیم کاشانی
( قرن 11)؛ نیز از سرایندگان معروف این سبک هستند .
ویژگی های مهم سبک هندی
1- لغات فارسی مانند سبک عراقی، شکل ادبی دارد
و از صورت کهنه ی سبک خراسانی خارج شده است .
2- لغات عربی بسیار دارد ، اما معمولا ساده
است.
3- تشبیهات ، تخیلات مضامین آن باریک و ظریف و
گاهی دور از ذهن است .
4- مهمترین نوع شعر در سبک هندی ، غزل است.
5-
دوران شکوفایی آن، قرن 10 و 11 بود.
مقدمه سبک هندی
از دوران صفویه به بعد یعنی از اوائل قرن دهم تا
اواسط قرن دوازدهم سبک تازه ای در شعر فارسی پیدا شد به نام سبک هندی.
این سبک هندی نتیجهء اتفاقات و دگرگونی های سیاسی و ایدئولوژیک مذهبی بود که در
روزگار صفویان در ایران به وقوع پیوست و پرداختن به آن در اینجا میسر نیست. تنها
می شود به شعر گریزی دربار نورسیدگان متکی به شمشیر قزلباش اشاره کرد که بیش و پیش
از هرچیز، دغدغهء رواج وگسترش خونین مذهب تشیع را داشتند و جز به جاعلان حدیث و
متشرعان شیعی و مرثیه خوانان و روضه سرایان اعتنایی نمی کردند. وهمین سـیاســت
دینی ـ فرهنگی و ایدئولوژیک که با خشونت و بربریت تامّ بر مردم سراسر ایران اعمال
می شد بسیاری از اهل فرهنگ و هنر و شعر را از ایران به سوی هند گریزاند!
به هر حال، اکثر شاعران ِ فارسی زبان هند و آسیای مرکزی و آسیای صغیر(ارمنستان و
ترکیه کنونی) پیرو این مکتب بودند.
ویژگی بسیار مهم این مکتب، سادگی زبان و نزدیکی زبان شعر به زبان عامهء مردم بود و
علت آن هم دور شدن شعر بود از حوزه های ادبی و محافل اشرافی و درباری.
این مکتب با شاعرانی مثل اهلی شیرازی [متوفی در سال 942 هجری(1535 میلادی) وحشی
بافقی متوفی در 991 (1583 میلادی)] شروع شد.
این شیوهء شعری اگرچه نخست، هدفش گریز از تقلید و تکرار مضامین کهن و در جستجوی
مضامین ودرونمایه های تازه بود، بعد ها به علت مضمون بافی ها و تأکید بر پیچیدگی
های لفظی و کنایی و تصویری و به کار بردن تشبیهات پر ابهام و بی مورد و تعقیدات
نابه جا و نیز مبالغه در مضمون یابی های دور از ذهن ، تقریباً به سقوط شعر فارسی
انجامید و اگر نبود وجود ابیات بسیار زیبا و پراکنده از برخی شاعران به ویژه صائب
تبریزی و بیدل دهلوی ، چیز زیادی از شعر فارسی در این دورهء چند قرنی باقی نمی
ماند.
ملک الشعرا بهار در منظومه ای که ضمن آن به نقد ادبی و معرفی سبک های شعر فارسی و
شاعران دوران خویش می پردازد، در بارهء سبک هندی می گوید :
سبک هندی گرچه سبکی تازه بود
لیک او را ضعف بی اندازه بود
سست و بی شیرازه بود
فکرها سست و تخیل ها عجیب
شعر پرمضمون ولی نادلفریب
وز فصاحت بی نصیب
شعر هندی سر به ملیون می کشید
هر سخنور بار مضمون می کشید
رنج ِ افزون می کشید
اساس ایدوئولوژیک سبک هندی
يك
نگاه سطحي به اشعار نمايندگان سبك هندي نشان مي دهد كه نگرش و طرز تفكر آنها از هر
گونه محدوديت و تعصب و خشك مغزي به دور است و وسعت نظري غريب و نگرشي همه جانبه در
آنها موج مي زند. براي اينكه درک كنيم كه اين خصوصيت مهم تا چه اندازه با آگاهي و
هوشمندي شكل گرفته است لازم است كه به تحليل و فهم درست مفهوم «وسعت مشرب» كه در آثار اين شاعران به
تكرار آمده است دست يابيم.
براي درك درست مفهوم «وسعت مشرب» بايد از تذكره ي محمد طاهر نصرآبادي، دوست ومعاصر
صائب، كمک گرفت. نصرآبادي سي بار در رابطه هاي مختلف اين مفهوم را به كار برده و
در ضمن تحليل پاره هاي شعر اين مفهوم را نه چون مجاز مشرب بلكه چون گشادگي شخصيت
معنا كرده است. و دو بار هم مترادف «وسعت خلق» را براي اين مفهوم مي آورد.
از طرف ديگر «مشرب» در ميان معناهاي گوناگوني كه دارد در اساس به معناي « آب
نوشيدن» «نوشابه نوشيدن» «جای نوشيدن آب، آشاميدنگاه» و همچنين به معناي « آب» و
«شراب» است و در معناي مجازي «مذهب»، «عقيده»، «مسلك»، «نگرش ديني، فلسفي، سياسي»،
«كاراكتر» «خاصيت» و «طبيعت» را مراد مي كند.)منبع 4)
«چنان با نيك و بد سر كن كه بعد از مردنت عرفي
مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند
“1- «بنا بر افسانه اي، پس از مرگ كبير (شاعر بزرگ هندي)، هندوان و مسلمانان بر سر
جنازه ي او به نزاع ايستادند كه آيا بايد او را بسوزانند يا به خاك بسپارند. اما
آنان گرم نزاع بودند كه يكي كفن را به كناري زد، و جز خرمني گل چيزي در ميان
نيافتند. هندوان بخشي از آن گل ها را در بنارس سوزاندند، و مسلمانان مابقي را به
خاك سپردند.» شايد عرفي شيرازي، كه در هند
مي زيست، در سرودن اين بيت اين واقعه را در نظر داشته است.
به همين سبب هم صائب كفر و دين را تعبیرهای مختلف يك خواب مي
داند.(منبع 3 وص 75) اگر كه چنين است پس اين مناقشات «حق و باطل» به چه معناست؟
اين سوال چندر بهاون را، كه از نمايندگان برجسته ی سبک هندی است، به فكر وا مي
دارد:
گذشت عمر در اين فكر و من ندانستم
كه جرم كفر كدام و ثواب ايمان چيست؟
چو هر دو را نظري بر بهار رحمت اوست
به هم نزاع دل كافر و مسلمان چيست؟
( منبع 2 . ص183)
چنين است كه صاحب كاراكتر باز، به فرق های ملي، ديني، طبقاتی اهميت نمي دهد و به
همه كس با دلي يكسان نزديك مي شود چنان كه « خورشيد، به گل و خار گرمايي يكسان مي
بخشد»(694 ، منبع 3 ) او براي پايان دادن به اين گونه اختلافات، همه را دعوت به يك
دلي و مدارا مي خواند:
قطره ای از قلزم توحيد باشد هر دلی
دست رد بر هيچ مخلوقی مزن گر واصلی
درست از همين پرنسيب است كه راه حل و واسطه ي همه ي اختلافات و تضادها به دست مي
آيد. و آن توانايي صلح كردن با كل است. مفهوم «صلح كل» در شعر شاعران سبك
هندي، دقيقا همين معنا را مي رساند.
بر سر جنگ است با ما بي سبب دایم كليم
گر چه صلح كل به هفتاد و دو ملت كرده ایم
مير عظمت الله بيخبر(وفات 1729 ) معاصر با استعداد و دوست عبدالقادر بيدل، مي
نويسد:
ما به هفتاد و دو ملت صلح كل داريم و بس
جاده ای دارد به هر مذهب طريق دين ما
منبع 5 ، ص317
«باقيا نائيني» كه در دوران خود از نمايندگان خيلي شناخته شده سبک هندی بوده، همين
ايده را در اين بيت به پيش مي كشد.
همه حاصل جهان را به نشاط صرف مل كن
بر كافر و مسلمان بنشين و صلح كل كن
در اصل اين « 779 ، منبع 3) 114 ، منبع 1 307 ، منبع 6 صلح كل» غايت و هدف نهایی «وسعت مشرب» است. نبايد از نظر دور داشت
كه اين ايده با اهداف "دين الهي" اكبر شاه همخواني دارد. روشن است كه
اين نگرش آگاهانه و تبليغ هدفمند آن توسط شاعران، از محيط هندوستان در نتيجه ي
فعاليت هاي اكبرشاه و فضاي معنوي ـ ايدئولوژيك كه در دوران خلف هاي او نزديك دوام
آورده، تاثير كمي نگرفته است. اين حرف كه نصرآبادي در حق «واله شیرازی» گفته است،
سخن ما را تصديق مي كند.
«به واسطه ي وسعت مشرب كه در هند باب است اعتباري به هم رسانيده…» 288 ، منبع 6
از اين نظر اطلاعاتي كه مولف «تاريخ*ـ*حسن» در باره ي فاني كشميري به دست مي دهد،
مسئله را روشن تر مي كند:
« ملا محسن فاني بعد از فراگيري علوم عقلي و نقلي به گشت و گذار در سرزمين
هندوستان پرداخت، بد و خوب زمانه را به سنجش گرفت به هر ملتي نزديك شده و وضعيت
عقيده و مذهب آنها را خوب مطالعه كرد، مي گويند كه بيش از همه آزاد منش بود و با
تمام ملت ها «صلح كل» داشت…» (149 ،منبع 2)
لازم به تذكر است كه «صلح كل» تنها به مناسبات ديني و يا قومي محدود نمي شود؛ بلكه
كل مناسبات انساني را در بر مي گيرد. قبل از همه، مسئله، از زاويه ي منافع شخصي
انسان مورد مدافعه قرار مي گيرد:
با گردش دهر و خلق پر شور و شرش
كاري كه نداري چه غم است از ضررش
خاري كه تمام مايه ي آزار است
در پا نخلد تا نزني پا به سرش
156 ، منبع 1
سبک هندی و شعر صائب تبریزی
در ادامه مطالب مربوط به سبک هندی به بررسی زندگی و اندیشه
صائب می پردازم . خیلی ها معتقدند اصلا سبک شعر صائب مستقل است . و شاعران دوره
های بعد هم از او الهام گرفتند. به هرجهت صائب یکی از بزرگترین شاعران سبک هندی
است که باعث ارتقاء و اوج این سبک هم در این دوران شده است.
میرزا محمد علی فرزند میرزا عبدالرحیم بازرگان تبریزی متخلص
به صائب و معروف به میرزا صائب بین سالهای 1000-1007 هجری در تبریز به دنیا آمد.
در 1012 هجری که شاه عباس قلعه تبریز را فتح کرد،پدرش همراه عده ای از بازرگانان
ثروتمند از تبریز به اصفهان آمد تا سیاست جدید شاه عباس را که می خواست پایتخت
تازه بنیان صفوی را با ثروت و فعالیت بازرگانان رونق دهد، تحقق یابد. محمد علی در
این شهر پرورش یافت و بزرگ شد، در آغاز جوانی به سفر حج مشرف شد و پس از زیارت
خانه خدا به آستان بوسی حضرت رضا علیه*السلام توفیق پیدا کرد.
شکرالله که بعد از سفر حج صائب ----- عهد خود تازه به سلطان
خراسان کردم
وقتی به اصفهان برگشت و مدتی در آنجا اقامت کرد،قصد سفر هند کرد. بر خلاف میل پدر
و خانواده پایتخت ایران را ترک و راهی هند شد.
در سال 1034 از اصفهان بیرون رفت. آنچه با خود از وطن می برد دفتر شعری بود که
وقتی به کابل رسید ،به خدمت ظفر خان والی آنجا رسید و در سایه دوستی و اکرام او
آرامش یافت ،به مرتب کردن آن پرداخت و اولین دیوان اشعار خود را سامان داد. در سال
1042 که ظفرخان به امر شاهجهان به نیابت پدرش حاکم کشمیر شد، هنوز صائب و پدرش در
هند بودند و ظفرخان را در کشمیر همراهی می کردند، آنان پس از مدتی اقامت در کشمیر
عازم ایران شدند. اقامت او در هند حدود نه سال طول کشید.
صائب مردی دیندار و معتقد به فرایض و سنن اسلامی بوده است. مذهب او شیعه دوازده
امامی است. بعیدنیست که به جهت علاقه و ارادت شدید به مولانا جلال الدین بلخی که
در حدود صد غزل به استقبال وی رفته است دچارشور و حالی آشکارشده و از مولانا به
«ساغر روحانی»، «آدم عشق»، «مرشد روح»، «شمس حقیقت» و امثال اینها تعبیر کرده است.
صائب به شهادت اشعار خود و قول معاصرانش مردی فرشته خو، کم
آزار و متواضع بوده، تمام تذکره نویسان از محامد او سخن گفته اند. خوش طینتی او
بقدری است که همه شعرای معاصر را در اشعار خود به نحوی مورد ستایش و تشویق قرار
داده است و در دیوان وی شاید به بیش از نام پنجاه شاعر برسیم که شعرشان را استقبال
کرده و از آنان با تجلیل و محبت نام برده است.
صائب از معدود شاعرانی است که در زمان حیات، آوازه ی سخنش
قلمرو زبان دری (ایران، هندوستان، عثمانی) را فتح کردو مشتاقان سخنش از دور و
نزدیک و برخی پای پیاده به اصفهان می شتافتند تا به دیدار او برسند.
صائب تنها شاعری است که پس از حافظ طریقه ای مستقل و ممتاز
دارد.او نماینده کامل سبک زمان و زبان مردم خویش است، محال است بتوان جای او را در
این سبک- که دویست سال زبان ادبی ایران و هند و عثمانی بود و بر ذوق و حال مردم
بسیاری از این سرزمین ها حکومت می کرد- با سبکی دیگر پر کرد، به عبارت دیگر تمام
محسنات سخن شعرایی چون نظیری، طالب آملی و کلیم که هر کدام از جهتی مورد توجه اند
در صائب یکجا وجود دارد، پس می توانیم اگر او را فرد اعلای سبک هندی یا اصفهانی و
مقتدای شعرای این سبک بدانیم.
سبک هندی یا اصفهانی که
مقدمات آن از دوره مغول فراهم می شود با ظهور دولت "صفویه"
در ایران و "بابریه" در هند و نیز اثر بعضی عوامل اجتماعی و
سیاسی و
دینی به وجود می آید.
پادشاهان
صفوی برای حفظ استقلال ایران و تشکیل حکومت ملی، مذهب شیعه را به عنوان یک مذهب
ملی و رسمی در سراسر ایران رواج می دهند و برای اشاعه آن تبلیغات دامنه داری را آغاز
می کنند، همین امر روال مذهبی و سنتی گذشته را تغییر می دهد. توجه شدید پادشاهان
صفوی به تشیع و علاقه فراوان آنان به خاندان نبوت و اهل بیت باعث می شود که شعر در
خدمت مذهب و تبلیغ مذهبی قرار گیرد.
پادشاهان
صفوی به مدح و اغراقات آن چندان علاقه ای نشان نمی دهند. غالباً شعر در نظر آنان جزو مناقب و مراثی امامان
و اهل بیت چیزی نیست و شاعران مدیحه سرا که جز اغراق و تملق چیزی ندارند مورد
بی اعتنایی قرار می گیرند. برخی از شاعران به دربار بابریه می روند و بسیاری به شعر
مذهبی خاص مرثیه روی می آورند.
از آنجا
که دربار ایران به شاعران روی خوش نشان نمی دهد، قصیده سرایی خاصه
مدیحه
ضعیف می شود و از رونق می افتد. همین امر باعث می گردد که شعر از دربار خارج
شود و در
میان مردم و طبقات مختلف اهل حرفه و کسب بیفتد. مدرسه ها که در دوره
سلجوقیان
رونقی گرفته بودند، به تدریج از میان می روند. در نتیجه علوم مختلف
اسلامی،
اعتبار و اهمیت خود را از دست می دهد. شاعران که غالباً اهل حرفه و کسب و
کارند از
مدرسه و علوم مدرسه فاصله می گیرند.
از این
رو، از یک طرف سنتهای درباری و از طرف دیگر علوم مدرسه ای در شعر فارسی
فراموش می شود و به جای این هر دو، سنتهای مذهبی خاصه تشیع و حکمت عامیانه وارد
شعر می گردد. معانی و بافت کلام در شعر به تدریج تغییر می کند و سبک هندی یا اصفهانی
متولد می شود.
از معانی
شعری که
در این سبک مورد توجه است یکی مرثیه است و منقبت و دیگر غزل عاشقانه با
مضامین مختلف
آن. در باب مرثیه شاعران غالباً به مناسبت خوشایند پادشاهان و یا بنا
به اعتقاد
خودشان گرایشی بدین معنی پیدا می کنند، در کتاب عالم آرای عباسی در شرح
حال شاه
طهماسب صفوی آمده است که چون شاعری وی را مدح می کند در جواب او می گوید:
"من
راضی نیستم که شعرا زبان به مدح و ثنای من آلایند بلکه باید قصاید در
شأن شاه
ولایت و ائمه معصومین علیهم السلام بگویند وصله، اول از ارواح مقدسه حضرات
و بعد از
آن، از ما توقع نمایند."
این طرز
فکر البته منحصر به شاه طهماسب نیست، غالب پادشاهان خاندان صفوی نیز همین اندیشه
را دارند. از همین روست که اکثر شاعران این عصر به مرثیه روی می آورند و محتشم
کاشانی (متوفی به سال 996 هـ.ق) آن را به اوج کمال می رساند.
غزل از
مهم ترین معانی شعری سبک هندی است. جوهر اصلی معانی غزل در این دوره عشق
است.عشق با نوعی لاابالیگری و رندی و فساد و بی بند و باری همراه با مبالغات مربوط
به سوز و گداز عاشقانه و معاملات عاشق و معشوق و خضوع فوق العاده و اظهار تواضع
بیش از حد نسبت به معشوق.
با این
همه، نوعی واقع گویی با مکتب وقوع در سبک هندی خاصه در غزل
به وجود می آید که حاکی است از معاملات واقعی احوال عشق و عاشقی بر مبنای تجارب
زندگی روزمره. مثلاً در این ادبیات دقت کنید که چگونه شاعر از تجارب واقعی زندگی
عاشقانه خود سخن می گوید:
به هر
مجلس که جا سازم حدیث نیکوان پرسم
که حرف آن مه نامهربان
را در میان پرسم
مرهم
ناز مکن بر دل ریشم ضایع
که جگر سوخته داغ نهان
دگرم
جلوه
ی قد توام زود ز پا می افکند
گر نمی برد ز جا سرو
روان دگرم
اما این
واقع گرایی در عشق به تدریج در پرده ای از خیال پردازی فرو
می رود و نوعی پیچیدگی و ابهام در آن به وجود می آِد که نه تنها شور و هیجان را از
غزل می گیرد بلکه درک آن را محتاج تامل فراوان می سازد. مثلاً در این بیت که آن را
عبدالقادر در بیدل راجع به تبسم معشوق گفته است:
تبسم
که به خون بهار تیغ کشید؟
که خنده بر لب گل نیم
بسمل افتاده است
این ابهام
به چشم می
خورد، در صورتی که شاعر می خواهد بگوید تبسم معشوق چنان زیباست که خنده
گل در
مقابل آن هیچ جلوه ای ندارد. یا در این بیت از ملاجمال لاهوری:
دهان
تنگش از من چشمه حیوان نهان می داشت
خطش سر زد ز لب کای
تشنه جان من خضر این را هم
که
پیچیدگی
آن لطف شعر را از میان برده است. اما در غزل به غیر از مضامین عاشقانه،
عرفان و
فلسفه و اخلاق نیز وجود دارد و مثلاً در شعر شاعری مانند صائب فلسفه با
عرفان به
هم می آمیزد و شاعر که مثل صوفی از استدلال می گریزد، مثل واعظ به تمثیل
می پردازد.
در سبک
هندی البته قالب غزل بیش از قالب های دیگر اهمیت می یابد و شعرای بزرگ این مکتب مانند
صائب تبریزی، نظیری نیشابوری، کلیم کاشانی، فیض دکنی، عرفی شیرازی و بیدل هندی و
امثال آنان بدان توجه فراوان دارند. قالب قصیده و مثنوی نیز تا حدی رواج دارد و کسانی
مانند محتشم کاشانی، طالب آملی، قدسی مشهدی به سرودن قصیده و کسانی مانند عرفی،
کلیم، زلالی خونساری به ساختن مثنوی گرایش و علاقه دارند. با این همه در این قالب
ها جز در مرثیه چیز تازه ای ارائه نمی دهند.
به طور
کلی خصایص اصلی سبک هندی عبارت است از:
اجتناب از
سادگی
بیان، سعی در رقت فکر و خیال و رعایت ایجاز در الفاظ و جست و جوی در مضامین
پیچیده و
تعبیرات بی سابقه، آوردن ترکیبات غریب و کلمات نامأنوس و نازک کاری و
مضمون
آفرینی و نیز غرابت در تشبیهات و استعارات و آفرینش خیال و توجه به تمثیلات و
ارسال
المثل ها بر مبنای استفاده از تجارب روزمره و اشخاص و اشیاء تا حدی که نشان
دهنده
تاثیر محیط زندگی در شعر باشد.
گذشته از این
ها عدم توجه به صحت و متانت استعمال زبان و توجه به لغات محاوره ای و
الفاظ بازاری و در واقع ترجیح جانب معنی بر جانب لفظ و در نتیجه وجود اشعار سست و بی
ارزش از خصایص عمده سبک هندی است.
توجه به
اوهام و خرافات و رواج حکمت عامیانه، بیان احوال شخصی و عواطف
مربوط به
زن و فرزند و خویش و پیوند نیز از خصوصیات این سبک به شمار می رود.
مضمون
آفرینی و به جست و جوی مضامین بکر و ناگفته و نشناخته رفن چنان که
قبلاً هم
اشاره شد چندان در سبک هندی رواج می یابد که کار به ابتذال می کشد. مثلاً
محمد طاهر
غنی کشمیری از این که ساقه نرگس مانند قلم تهی است و از زمین آب می گیرد
و کسی که
درد دندان دارد باید با قلم نی آب بخورد، در تشبیه معشوق و رقابت نرگس با
آن، و
سیلی خوردن وی از دست صبا، چنین مضمون عجیبی می سازد:
نرگس
از چشم تو دم زد، بر دهانش زد صبا
درد دندان دارد اکنون
می خورد آب از قلم
یا شوکت
بخاری از
سایه مژه چشم مور، قلم مو می سازد و به دست مصور می دهد تا دهان تنگ یار
را بدان
تصویر کند:
ز سایه
مژه چشم مور بست قلم
چو می کشید مصور دهان
تنگ تو را
پرگویی
نیز از خصایص
شعر سبک هندی است. شاعران این عصر غالباً در تمام مدت عمر به شعر گویی یا به
عبارت
دیگر شعر بافی سرگرمند. مثلاً گویند شاعری به نام غواصی یزدی، روزی پانصد بیت شعر می
گفته است و نود سال عمر کرده. وی در چهل سال پیش از مرگش گفته است:
ز شعرم
آنچه اکنون در حساب است
هزار و نهصد و پنجه
کتاب است
حتی شاعری
بزرگ مثل صائب
تبریزی ظاهراً تا دویست هزار بیت شعر گفته است که میان شاعران بزرگ این مکتب
وجود
داشته سبب می شده است که اشعار سست و بی معنی به فراوانی سروده شود.
اما در
میان این اشعار سست و ناهنجار بعضی ادبیات زیبا و لطیف و هنرمندانه
به وجود
می آمده که غالباً شهرت می یافته است. از این روست که گاه تک بیتهای ممتازی
می توان
در شعر شاعران این سبک یافت که مایه شهرت آنهاست. این مفردات غالباً دارای
نکات و
لطایف هنری است و مانند امثال زبان زد عموم می گردد.
چند غزل از بیدل دهلوی
غزل 1
عمر گذشت و همچنان داغ وفاست
زندگی
زحمت دل کجا بری؟ آبله پاست زندگی
دل به زبان نمیرسد،لب به فغان نمیر سد
کس به نشان نمیر سد تیر خطاست
زندگی
یکدو نفس خیال باز رشتهء شوق کن دراز
تا ابد از ازل بتاز ! ملک خداست زندگی
خواه نوای راحتیم ، خواه تنین کلفتیم
هر چه بود غنیمتیم سوت وصداست
زندگی
شور جنون ما ومن جوش فسون وهم و
زنّ
وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی
بیدل از این سراب وهم جام فریب
خورده ای
تا به عدم نمیرسی دور نماست زندگی
غزل 2
حیرتیم اما به وحشت ها هم آغوشیم ما
همچو شبنم با نسیم صبح خاموشیم ما
هستی موهوم ما یک لب گشودن بیش نیست
چون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما
شور این دریا فسون اضطراب ما نشد
از صفای دل چو گوهر پنبه در گوشیم ما
خواب ما پهلو نزد بر بستر دیبای خلق
از نی مژگان خود چون چشم خس پوشیم ما
بحر هم نتواند از ما کرد رفع تشنگی
جوهریم آب از دم شمشیر می نوشیم ما
گاه در چشم تر و گه در مژه گاهی
به خاک
همچو اشک ناامیدی خانه بر دوشیم ما
شوخ چشمی نیست کار ما به رنگ آینه
چون حیا پیراهنی از عیب می پوشیم ما
چشمه ی بی تابی اشکیم از طوفان شوق
با نفس پر می زنیم و ناله می
جوشیم ما
مرکز گوهر برون گرد خط گرداب نیست
هرکجا حرفی از آن لب سرزند گوشیم ما
کی بود یا رب که خوبان یاد این
بیدل کنند
کز خیال خوش دلان چون غم فراموشیم ما
غزل 3
تا می ز جام همت بدمست میکشم
جز دامن تو هر چه کشم دست میکشم
عنقا شکاراگرنشودکس چه همت است
خجلت زمعنیءی که توان بست میکشم
قلاب امتحان نفس در کشاکش است
زین بحر عمرهاست همین شست میکشم
دل بستنم بگوشه ی آن چشم صنعتی
است
تصویر شیشه در بغل مست میکشم
خاکستر سپند من افسو ن سرمه داشت
دامان ناله ئی که زدل جست میکشم
جز تحفه ی سجود ندارم نیاز عجز
اشکم همین سری بکف دست میکشم
چون صبح عمرهاست در این وادی خراب
محمل بر آن غبار که ننشست میکشم
(بیدل)حباب وار بدوشم فتاده است
بار سری که تا نفسی هست میکشم
صور خیال در کلام بیدل
صور در لغت بمعنی صورت
هاست و خیال را معانی مختلف باشد از قبیل: ذهن، مخیله، در روانشناسی قدیم ( علم النفس)، یکی
از خواص باطن، قوه ایکه در غیاب اشیا تصویر آنها را در ذهن حفظ میکند، سلسله ای
از تصورات که بدون ارتباط منطقی در ذهن ظاهر میشود، تصورات بی پایه که ارزش علمی
ندارد، نگرانی و ترس، دغدغهء خاطر، گفتگو، گمان، حدس، صورت یا شکل کسی یا چیزی در
ذهن، هنگامی که خود آن در جلو چشم نیست.اندیشهء انجام کاری، قصد و فکر ..
..
دکتر سید حسین فاطمی در
کتاب " تصویرگری در غزلیات شمس " از زبان یکی از منتقدین معاصر عرب بنام
" عبدالحمید حسین ، الا
صول الفنیه للادب ، مکتبته الانجلو مصر، طبع دوم، 1964 م ، ص 104 و 105
در باب خیال که تقسیم بندی قابل توجهی شده است، آورده:
1.خیال از
جهت رهبری تخیل دو گونه است:
الف ـ خیال علمی ، ب ـ
خیال ادبی و شعری.
2.خیال از
جهت ذات و موضوع آن:
الف ـ خیال تصویری که
موجودات و حقایق خارجی را تصویر میکند. ب ـ خیال وجدانی که اثرحقایق را
تصویر میکند.
3.
خیال از
جهت نتیجه و باروری آن:
الف ـ خیال بارور که
کمک به ایجاد قصه و مانند آن می کند.
ب ـ خیال توضیحی و واضح
کننده که بکار حسن تصویر و حسن تعبیر و بیدار ساختن وجدان می آید.
4.
خیال از
جهت خواص انسان:
الف ـ بصری و بینایی ب
ـ شنوایی
ج ـ اندامی و عضلاتی
د ـ خیال لمسی
در شعر بیدل انواع
مختلف از خیال وجود دارد. طبع دراک بیدل به قله های بلند معانی به پرواز آمده
تخیلات وافری را در جهان ادبی و شعر به تصویر میکشد، همچنان ابعاد مختلف دیگر، حقیقت
انسان و طبیعت نیز از ذیور آفرینش تخیل و تصاویر او بهره ها برده اند. در دنیای
معرفت و عرفان، تشبیهات با تصاویر ناب و تخیلات عارفانهء بیدل، فروغ بخش چشم
های باطن روشن ضمیران و راهنمای راهروان راه طریقت و حقیقت شده اند.
منشاً خیال در شعر
شعرا در آفرینش تصاویر
از تجربیات حسی، عقلی و عینی در حیات خود استفاده میکنند. تمرین و ممارست
در آثار قدما و پیشکسوتان و خداوندان شعر و ادب، نیز آنها را در این امر دستگیری
و یاری میرساند تا کار شان از درجهء سخنان عادی به درجهء تخیل میرسد و خوانندهء با
ذوق از خوانش آن محظوظ میگردد. فهم و ادراک تصاویر خلق شده در کلام شاعران نسبی
است، یعنی به قول مولانا هر کس سپر دانشش بیشتر باشد، دریافتش به آن تصاویر و معانی
بهتر است. لازم است چند بیتی از مولانا را که برای علاقمندان مثنوی خود گوشزد
نموده است، اینجا بیاورم:
نکته
ها چون تیغ الماس است تیز .. گر نداری تو سپر واپس گریز
پیش
این المــاس بی اســــــپر میا .. کــــــز بریدن تیغ را
نبود حیا
زان
سبب من تیغ را کـردم غلاف .. تا نخوانی کج نخواند برخلاف
گوشزد مولانا برای
مخاطب خیلی بجا بوده بگفتهء او بدون سپر دانش ممکن نخواهد بود کلام رادمردان
راه طریقت و حقیقت را که طبیبان دلها اند، فهمید و به تصاویر خلق شدهء آن پی برد.
بعضی ها شاعر و مخاطب
را به یک معیار و مقیاس قرار داده به این نظر اند که، داد و ستد تصویری
وقتی میتواند سالم و دو جانبه باشد که شاعر از تجارب مشترک خود و مخاطب سخن بگوید.
آیا ممکن است شاعری که عمر ها عرق آلود تلاش سخن بوده تمام اوقات در کسب و حصول علوم
و فضایل خواب را بر خود حرام ساخته، در آفرینش تصویر ذوق مخاطب تن آسا و بیخبر را که
بقول ابو المعانی ، واماندهء نیرنگ آسایش است، مد نظر بگیرد تا رابطهء سالم دو
جانبه برقرار شود ؟؟ این چه تصویری خواهد بود که ذوق شاعر بلند پرواز را با مخاطب کم
همت بهم گره بزند ؟ تجربیات حسی در شاعران و مخاطبان یکسان نبوده بستگی به
استعداد و نیروی خلاقه در آنهاست. تصاویری كه در شعر خلق میشوند، از بینش و وسعت فكر
و دید ژرف شاعر سرچشمه میگیرند، از جناب زرین كوب که خدایش بیامرزاد، در جایی
خوانده بودم كه گفته بود: " شاعر در هرچه پیرامون خویش می بیند فكر تازه و مضمون غریب
كشف میكند. درخت كهن را میبیند كه بیش از نهال جوان ریشه در خاك دوانیده است، یادش
میآید كه پیر فرتوت بیش از جوانِ نوخاسته به دنیا دلبستگی دارد. غنچه را مبیند كه
دلتنگ و لببسته در گوشهء باغ رخ مینماید و وقتی پژمرده و پَرپَر به خاك می
افتد، گلی خندان است و به این اندیشه می افتد كه رفتن از باغ جهان بهتر از آمدن است.
آتش سوزنده را می بیند كه با حرص و ولع هر پاره چوبی را كه در آن می افكنند می
بلعد و میخورد، به یاد حرص انسان می افتد كه نعمت تمام عالم هم نمیتواند او را
سیر كند و هرچه پیدا میكند باز هم فزونی می طلبد. تاك مو را می بیند كه بر هر درخت
تكیه می كند و می پیچد تا باقی بماند و رشد كند، به یاد مردم غفلت زده می افتد كه
به هر بهانهای به دنیا می چسپند و از آن دل برنمی دارند. جنبش گهواره را می بیند
كه خواب طفل را گران میكند، حال كسی را به خاطر میآورد كه تشویش و تزلزل
بنیادِ وجودش را محكم تر میكند. گربهای را می بیند كه دست و پای خود را می لیسد،
مردم خودنمای عاقل را به یاد میآورد كه دایم به فكر تن و جسم خویشند و یك دم از تیمار
آن دست برنمی دارند. اشك كباب را میبیند كه درون آتش میریزد و شعله های آن را
تیزتر میكند، یادش می آید كه گریه و ناله ای مظلوم، ظالم فرومایه را بی رحم تر
میسازد." این گونه تصاویر را ذهن هر آدمی كه از دانش متوسط هم برخوردار باشد، درك
میكند، اما وقتی به شاعری مثل ابوالمعانی بیدل برمیخوریم که در سیر و سلوک و
تکامل خود در دنیای اشراق و حکمت و عرفان تجربیاتی را پشت سر گذاشته که اذهان عامه و
با سواد از درک آن عاجز میماند، در اینصورت باید تامل کنیم و بکوشیم تا این
تصاویر را کشف و درک کنیم نه اینکه از سر ناجوانمردی و بی خردی در پی رد آن دست بکار
شویم، جای بسا افسوس خواهد بود که افسانه های این مشاهیر بزرگ و سوختگان راه
معرفت خیال خواب راحت شوند، قسمیکه تا بحال چنین عمل را به چشم سر مشاهده نموده ایم.
در مبحث صور خیال، چون
معیاری برای آن تعین نشده و تا هنوز مطیع کدام قاعده نبوده منتقدین تنها
از روی ابتکار و ذوق هنری در اشعار شاعران پژوهش نموده از این زوایا به نقد از
دید ذوق و هنر و سلیقه به بررسی میپردازند. اینکه تا چه حد یک شاعر در آفرینش تصاویر
دست بالا دارد و تا چه حد هنر بخرچ داده است و توانسته دل های مخاطب را به کمند
بیاورد، مطرح میشود. اما فراموش نباید کرد که همین صور خیال است که میان شاعران
ملاک واقع شده جایگاه شان را در دنیای شعر و کلام معین میسازد، همچنان صور خیال،
نمایانگر استعداد و خلاقیت شاعر در آفرینش مضامین بکر و پیام او.میباشد. نکتهء جالب
دیگر این است که در مورد بعضی از اوقیانوسان شعر و ادب، این قضاوت تا حدی زیاد مشکل
مینماید و حتی بعضی ها که ادعای بزرگی در سرزمین ادب و فرهنگ را هم میکنند، بخطا
میروند.
چون سخن از بیدل بزرگ
است، به یک مقالهء مختصر به بررسی می پردازیم: ناگفته نباید گذاشت که همین مغلق بودن و
پرپیچ بودن صور خیال بیدل است که جناب محمد رضا شفیعی کدکنی را هم بیچاره ساخته :
محمد رضا شفیعی کدکنی،
شاعر، منتقد و محقق معاصر ایران است که، کتابی در مورد بیدل زیر نام
" شاعر آیینه ها " نوشته، در آن از روی کم لطفی و جوهر
ناشناسی
چنین اظهار نظر نموده است :
" گویندگانی مانند
بیدل،كه تمام كوشش آنان صرف اعجاب وایجاد حیرت وسرگردانی برای خواننده است،
فراموش میشود واین خصوصیت در مورد بیدل كاملاً روشن است زیرا با دگرگون شدن فضای
شعری ایران در قرن دوازدهم واوایل قرن سیزدهم،بیدل در ایران فراموش میشود وحتی
شاعرانی كه اعتدال بیشتری در كارشان بوده (مانند صائب وكلیم) آنها نیز فراموش میشوند
و چون این تغییر جوُّ هنری،ودگرگونی موازین پسند ودریافت زیبائیهای شعری در
افغانستان وتاجیكستان وهند وپاكستان مانند ایران نبوده است، میبینیم كه نفوذ بیدل در
میان شعرای این سرزمینها ونیز مردم عادی این جوامع همچنان باقی است وچاپهای متعدد
دیوان كامل او ویا منتخباتش در تاشكند وكابل شهرهای مختلف هند منتشر شده است"
با تمام احترام و حرمت
به مقام علمی و ادبی جناب شفیعی کدکنی، باید با صراحت بگویم که جناب کدکنی، پدر معانی،
یعنی ابوالمعانی بیدل را به اتهام صرف اعجاب و ایجاد حیرت و سرگردانی برای خواننده
محکوم نموده، در حقیقت فهم شعری خود را سیر سئوال برده و با تعجب بر اینکه نفوذ
بیدل در میان مردم افغانستان و حتی مردم عادی آن باقی مانده، متحیر گشته اند. فکر
میکنم جناب شفیعی کدکنی تا آنزمان نمیدانستند که بیدل بزبان دری و زبان مردم
افغانستان شعر سروده و این جای بسا شگفت و حیرت نیست که مردم عام
افغانستان به زبان گفتاری بیدل آشنا استند، در حالیکه جناب شان برای تحقیق چند لغت
عامیانهء زبان گفتاری دری مردم افغانستان، سالها از شهر به شهر محنت را بر خود متقبل شده
جویای معانی ی مثل :" شکست خانه، آیینه خانه و تخته کردن دوکان" شدند، تا
اینکه یک افغانستانی عام به داد شان میرسد و تکلیف شان را روشن میسازد.
به این گفتهء چناب
کدکنی که دور از ادب و فرهنگ بوده چهرهء اصلی یک ادیب و شاعر تنگ نظر را که
زبان و شعر را از تصرفات و ملکیت خود میداند و بدون تفکر به چنین قضاوت ایکه هرگز
سزاوار و شایستهء ابر مردی از دیار شعر و ادب نیست، زبان دراز میکند. به این
ژاژخایی توجه کنید:
" عدم موفقیت بیدل در
ایران، با آنهمه خیال های نازك واندیشه های باریك، درس عبرتی است برای
گویندگان جوان امروزی كه آگاهانه میكوشند سخنان خود را بگونه ای ادا كنند كه
هیچ كس از آن سر درنیاورد ومیپندارند كه ابهام،آن هم ابهام دروغین وآگاهانه،میتواند
شعرهای ایشان را پایدار وجاودانه كند ودر كنار آثار گویندگان بزرگ زبان فارسی برای
نسلهای آینده محفوظ نگاه دارد. اما تجربه ای كه از وجود بیدل،با آنهمه شعر وبا
آنهمه تصویرها وخیالهای رقیق وشاعرانه (اما
دور از طبیعت
زندگی وحیات) داریم بهترین درس عبرتی است
كه میتواند آیندة چنین گویندگانی را پیش چشم ایشان مجسم دارد. براستی كه تمام نقاط
ضعف شعر بیدل را بگونههای دیگر در آثار این دسته گویندگان جوان امروزی بخوبی میتوان
دید."
خوانندگان عزیز: شما به
این مقایسه قضاوت کنید، جناب کدکنی بیدل را عبرتی برای شاعران و
گویندگان جوان امروزی مرز و بوم خودش که دوچار سرگشتگی و حیرانی شده اند، میداند و
بزرگترین توهین را به این شاعر و عارف بزرگ که عاری از هر نوع رعایت شاًن طرف و ادب است،
روا میدارد.
و باز جناب کدکنی مدعی
است که:
".....اما متأسفانه این همه
اندیشههای دورپرواز واینهمه خیالهای رنگارنگ چنان در پرده ابهام ودر تاریكی ضعف بیان،
وبی اعتنائی به موازین طبیعی زبان فارسی،پنهان شده كه برای درك شعرهای عادی او،هر
خواننده از مقداری صرف وقت وكوشش ذهنی ناگزیر است وبا اینهمه ممكن است پس از كوشش
بسیار بجائی نرسد چرا كه بسیاری از ابیات شعر او نوعی معماست كه برای گشودن آنها از
شخص گوینده باید كمك گرفت."
بلی، جناب کدکنی این را
بیدل خود فرموده است که جز خودش کسی دیگری ترجمان او شده نمیتواند اما نه
بقول شما از ضعف بیان و بی اعتنایی به موازین طبیعی زبان، بلکه از پختگی و خیال
انگیزی و سحر آمیزی کلام او :
غیر ما
کیست حرف ما شنود .. گفت و گوی زبان لال خودیم
بیدل میگوید: غیر از من
كسی حرف مرا نمیشنود، یعنی درك نمیكند و به معانی آن پی نمیبرد. من تنها
مثل آدم های لال، یعنی گنگ با خود صحبت میكنم. در عصر بیدل، شاعران و سخن پردازان
از نقاط مختلف در هند جمع شده بازار شعر و شاعری آنوقت هم گرم بود و هم به آنها
توجه از سوی مقامات مربوطه صورت میگرفت. در میان شاعران و سخن پردازان به معانی
بیشتر توجه میشد و در اثر همین رقابت ها هر شاعر و سخنور كوشش میكرد تا در آفرینش
تصاویر و معانی در كلام خود علامهء زمان خود باشد، این توفیق بیدل را بیشتر از
دیگران نصیب شده بود و تا بسرحدی رسید كه فقط خود بیدل كلام خود را درك میكرد و بس،
دیگران از ادراك معانی و تصاویر خلق شده در شعر او عاجز ماندند. از اینرو بیدل
میگوید كه غیر از خودم كسی دیگر حرف مرا نمیداند. این كار به حدی در كلام بیدل شدت
گرفت كه دیگران را به آن واداشت تا بیدل را شاعر هزیان گو خطاب كنند.در سرزمین ایران
اصلا تا هنوز از ادراك كلام بیدل خبری نیست و برای مردمان این مرز و بوم زبان بیدل
كاملا بیگانه مانده، چه رسد به فهم شعر آن.
فکر کنم جناب کدکنی
زبان بیدل را اشتباه گرفته، و شاید هم در جستجوی اکثریت لغات استفاده
شدهء غامض در دیوان بیدل و پس از آن مراجعه به فرهنگ عمید و دهخدا ، توفیق در معانی
آن لغات نصیب شان نشده باشد. زبان بیدل و بخصوص زبان خیال او زبان دان میخواهد و چه
زیبا گفته است:
هیچ کس
نیست زبان دان خیالم بیدل .. نغمهء پردهء دل از همه آهنگ جداست
بیدل میگوید: زبان دان،
یعنی كسی كه زبان مرا بداند و آنهم زبان حیال و تخیل مرا، در این زمان
كجاست؟ بیدل به تخیلات خود كه نهایت بالا و پرپیچ بوده و اذهان را توانایی و
یارای درك به آسانی میسر نمیشود، اشاره میكند. او میگوید، آنچه از ساز دل من
بیرون می آید، آنچه از پرده های ساز دل من و افكارو تخیل من تراوش میكند، از تمام آهنگ
ها جداست. این آهنگ های كه همه به آن دسترسی دارند و موجود است، چیز دیگری است و
نغمهء پردهء دل من چیزی دیگر است و آهنگ آن از نوع دیگر است.
حرف دیگر از جناب کدکنی
گاهی از میان غزلهای او
چند بیت وگاه یك بیت وگاه یك مصراع زیبا میتوان برگزید، مصراعهای مستقل
كه از نظر معنی هیچ نیازی به قبل وبعد آنها نیست. نویسندة این سطور با همة كوششی كه داشت در سراسر
دیوان او یك غزل،هموار و یكدست كه بتوان تمام ابیات آنرا به عنوان شعر خوب و پاكیزه
عرضه كرد،نیافت.
بیچاره کدکنی در تمام
دیوان بیدل یک غزل نیافته که باب دندانش باشد و بمصرع های اکتفا کرده که
از لحاظ روانی و زبانی برایش قابل هضم بوده است. بیدل از اشخاص مثل جناب کدکنی بیخبر نبوده که
فرموده:
به مثال های ذیل که
بیدل در مورد عظمت و سحر کلام خود گفته است، توجه کنید:
مثال اول:
مشق معنیم
بیدل بر طبایع آسان نیست .. سر فرو نمی آرد فکر من به هر زانو
بیدل میگوید: معنی ایکه
من مشق میکنم، هر طبیعت و ذهن آن را نمیتواند درک کند. فکر من با ایجاد معانی برای هر
کس قابل درک نیست. من مطابق طبع مردم سخن نمیگویم تا فکر و کلام من به هر زانو سر
خود را فرو ببرد، بلکه من مشق معنی میکنم و این مشق از طبایع مردم بلند افتاده
و به حق که از طبع جناب کدکنی هم بلند افتاده.
مثال دوم:
بیدل
اشعار من از فهم کسان پوشیده ماند .. چون عبارت نازک افتد رنگ مضمون
میشود
بیدل در این بیت به
نازکی و ظرافت کلام خود اشاره کرده میگوید: اشعار من از فهم مردم پوشیده ماند، این کلام درک
و فهمیده نشد. عبارت و مضمون کلام من آنقدر نازک، لطیف و ظریف است که تنها شکل
ظاهرش و رنگ آن کار مضمون را میکند و برای مردم حیثیت مضمون را پیدا کرده است. به
ارتباط این سخن، امروز ما در محافل و مجالس دوستان، شاهد صحنه های استیم که هر یک در
مواردی از بیدل بیتی میخواند و در آن بیت به ارتباط مسئله ای یاد شده با شعر او حرف
خود را به کرسی مینشاند، در حالیکه مراد و منظور همان بیت چیز دیگر است، اما
چون رنگ لغات آورده شده در بیت از روی ظاهر کلام، آن معنی ایرا که ذهن خواننده از
دید رنگ استنباط نموده، میرساند و به اصطلاح رنگ شعر مضمون میشود، برداشت هم به
همان پیمانه بوده به اصل معنی و منظور بیت تماس گرفته نمیشود.
مثال سوم:
گر بتپد
پی جمع رسایل، ور بزند در کسب رسایل .. نیست کسی چو طبیعت بیدل، باب تامل فهم کلامم
این بیت را بیدل در
نهایت ندانستن از درک و فهم کلام خود گفته است. او چنین میگوید: اگر تمام
رساله ها را جمع آوری کنند و تمام فضایل را کسب، بجز خودم کسی دیگر قادر به فهم و
درک کلام من نیست. این تنها طبیعت بیدل است که باب تامل و فهم این کلام است و بس.
هدف بیدل متوجه ساختن طبع دراک و معنی آفرین او است.
مثال چهارم:
گوش پیدا
کن که بیدل از کلام خامشان .. معنی ی کز هیچکس نتوان شنود آورده است
و با این بیت بیدل رمز
قدسیت و بزرگی کلام سحر آفرین خود را که کار گهء عرش معانیست و مانند
غلغلهء صور قیامت بر پا میکند، آشکار میسازد و آن الهام است که از جانب حق برایش
میرسد. بیدل میگوید: خوب دقیق بشنوید و تامل کنید که بیدل بشما الهام را میرساند و
آنچه استاد ازل برایش الهام میکند و اسراریکه از کلام خامشان برایش میرسد، بشما تقدیم
میکند. شما این معنی تازه و نازک و نفیس را به یقین که از هیچ کس تا بحال نشنیده اید
و امکان ندارد که از دیگران بشنوید، چون این کلام برای من مقرر شده.
شبیه این بیت خواجهء
اسرار حضرت حافظ نیز گفته است:
در پس
آیینه طوطی صفتم داشته اند .. آنچه استاد ازل گفت بگو میگویم
به این مثال ها اکتفا
میکنم، چون در کتابی زیر عنوان " جهان بینی بیدل " که عنقریب به چاپ
خواهد رسید، مفصل در مورد نوشته های نویسندگان ایکه از هر زاویه به بیدل پرداخته و به سلک
تحریر درآورده اند، اشاره ها شده است. اما در یک نقطه با جناب محمد رضا شفیعی
کدکنی سخت موافق استم که گفته اند:
" بیدل كشوری است كه بدست
آوردن ویزای مسافرت بدان، بآسانی حاصل نمی شود و به هركس اجازهء ورود نمیدهد."
بلی جناب کدکنی ، به
گفتهء بزرگان، چنین که از قراین برمی آید شما هم بدون ویزا و بگفتهء امروزی
ها، سیاه داخل شدید و پس از کنترول وقتی دیدند که ویزا ندارید، اخراج شده در مورد
امیر و شاه این سرزمین به مذمت پرداختید، چون این بر سبیل عادت است، هر که را در
ملکی ویزا ندهند، به نکوهش آن ملک و مالکش قد علم کند.
ابوالمعانی در چهار
عنصر خود آورده است:
" ساز حقیقت از دست مجاز
پرستان بی اصول ، كمینگاه صد محشر فریاد است و حسن معنی از نگاه لفظ
آشنایان بی ادراك، غبارآلود یك عالم بیداد.
شما باید روشن كنید كه
چه مىخواهید بگویید. الان مثنویهاى دشوارى مثل "گلشن راز" داریم
كه ملاحظه مىكنید، چهقدر براى آن شرح نوشتهاند. كسى مثل لاهیجى - كه فیلسوف است - نشسته
براى "گلشن راز" شرح نوشته است. اگر كسى مطلبى را بلد باشد، شعر را كه نگاه كرد،
بالاخره خواهد فهمید كه این شعر، گویاى آن مطلب است . طورى نباشد كه شعر، گویاى مراد شاعر نباشد. یعنى
اگر ذهن من گنجایش دارد كه آن مطلب را بفهمد، باید از گفتهى شما آن را بفهمم.
اگر گفتهى شما آن را نرساند، این خروج از قواعد است .
ما یك وقت با آقاى معلم
راجع به این بیت "بیدل "
حیرت
دمیدهام گل داغــــــم بهانه یى است
طاووس
جلوهزار تو آیینهى خانهیى است
صحبت مىكردیم. قرار شد
كه ایشان شرح خود را بنویسند و براى ما بفرستند؛ ولى بالاخره به وعدهشان هم وفا نكردند!
این بیت یقیناً در دیوان "بیدل " معنا دارد؛ كمااینكه معلوم شد
كه در شعر آقاى عزیزى، حیرت و آیینه و امثال آن هم با دیوان "بیدل"
مرتبط است. اینها واژههایى است كه "بیدل" به كار مىبرد؛ لیكن
الان در
دنیاى زبان فارسى، غیر از برادران افغانى - كه در افغانستان، به "بیدل
" ارادت
صوفیگرانه دارند و من نمىدانم كه همانها هم چهقدر مىفهمند - در هیچ جاى
دیگرى از
جهان زبان فارسى، شعر "بیدل" رواج ندارد. اگرچه بالاخره عدهیى به این
اشعار
نگاه مىكنند؛ مثلاً برادر شاعرى مىخواند و در آن غرق مىشود و چیزى
مىفهمد؛
اما اینكه ملاك شعر قابل فهم نیست .
دوستان: به چند نکتهء
قابل ملاحظه ای برمیخوریم:
جناب كاظم كاظمی، یكتن
از شاعران و پژوهشگران خوب ما استند، اما در مورد بیدل مانند جناب کدکنی
بی لطفی نموده چنین اظهار نظر كرده اند:
" شعر بیدل با همة
محسناتش خالی از ضعف نیست. البته بعضیها در برشمردن ضعفهای او راه افراط و
تعصب پیمودهاند كه ما با آنها همداستان نیستیم ولی باور داریم كه پیچیدگی مفرط،
تكرار مضامین، تصویرهای دور از ذهن و ناخوشایند، افت و خیزهای بیانی و... گاه و
بیگاه خود را در شعر این شاعر نشان میدهند و ما نباید از آن شیفتگان چشم و گوش
بسته باشیم كه وجود همین مایه از كاستی را هم نپذیریم."
اما جناب كاظمی از این
تصاویر ناخوشایند و ضعف ها در كلام بیدل نام نبرده اند و مثال نیاورده
اند تا ما چشم و گوش بسته ها هم متوجه میشدیم و با ایشان هم دست و هم فكر.
جناب کاظمی هم گاهگاهی
با ابوالمعانی بیدل دست و پنجه نرم میکنند و زحمات شان در این راستا که
اجزای کلام بیدل را برای نوآموزان ادب تجزیه و تحلیل میکنند، غنیمت روزگار است، و در
بسا موارد نوشته های ارزشمند را به دوستداران شعر و ادب پیشکش مینمایند. ولی از
گفتهء بالای شان چنین برمی آید که اظهار نظر و قضاوت ها در ایران بالای این شاعر خوب ما
اثرگذاشته و این عزیز را در شناسایی دقیق در مورد بیدل دلسرد نموده است. از این
است که جناب کاظمی با همهء توانایی و پشت کارش درعرصهء شعر و ادب، تنها از دید
فنون ادبی و صورت مجاز کلام به بیدل میپردازد و در تجزیهء کلام بیدل به روایت های
از ایشان بر میخوریم که شباهت زیاد به جناب کدکنی داشته معنی و هدف کلام بیدل را
نمیتوان متوجه شد.
بطور مثال:
تلاش
مقصدت برد از نظـــــر ســـــامان جمعیت
به
كشتی چون عنان دادی، رم آهوست ساحلها
جناب کاظمی این بیت را
چنین تفسیر نموده اند:
" یكی از مشكلاتی كه در
خوانش شعر بیدل بسیار بدان گرفتار میآییم، منحرف شدن از مسیر معنی شعر، به وسیلة
تصویرهای كنایی است. بیدل بسیار وقتها عبارتی در كار میآورد كه خود هیچ ربط
تصویری با بقیة شعر ندارد فقط معنای كنایی آن منظور است. "رَم آهو" در
اینجا چنین حالتی دارد و فقط كنایهای است از فرار كردن. بیدل میگوید وقتی
به كشتی عنان دادی، دیگر ساحل از دستت میگریزد و باید فراموشش كنی. این رم آهو
را جایگزین گریز میسازد و بس. بعضی از شارحان بیدل، در چنین موقعیتهایی میكوشند
به زور و زحمت، بین این آهو و بقیة بیت رابطه برقرار كنند و گاه به تناقض بر
میخورند."
"
بیدل میگوید
وقتی به كشتی عنان دادی، دیگر ساحل از دستت میگریزد و باید فراموشش كنی"
یعنی چه ؟؟؟ . من بدین گمانم:
بیدل در این بیت به
انسانی که عاشق است و در طلب معرفت برآمده است، تلاش مقصدش از برای رسیدن
به محبوبش است و شاید حالت تجربه شدهء خود شاعر است که از عافیت بریده است، اشاره
میکند:
من در پی تلاش تو شدم و
قصد ترا کردم، محبوب من، در پی تلاش تو از عقل بُریدم، از هرچه که سامان و
اسباب خاطر جمعی مرا فراهم میساخت، هر آنچیزی که برای من سبب آرامش میشد، دست
شستم و دانستم که با خاطر جمع و آرامش هرگز ترا و وصال ترا بدست آورده نمی توانم. من
عنان خود را به کشتی عشق دادم. عاشق را با راحت چه کار است. وقتی من اختیار و عنان
خود را به عشق سپرده ام، رم آهوست ساحلها.
تلاش مقصد، با سامان
جمیعت و به کشتی عنان دادن با رم آهو تصاویری استند که معانی بالا را اراوئه
میکنند. .
مثال دوم: از جناب
کاظمی
نفس
تا میكشم، قانون حالم میخورد بر هم
چو ســـاز خامُشی با
هیچ آهنگی نمی سازم
" در این بیت هم مجموعه
ای از هنرمندیها نهفتهاست. قانون در این بیت به معنی قاعده است، ولی در معنای نام یك
وسیلة موسیقی، با آهنگ تناسب یافته است. "ساز خامشی" تركیبی است
متناقضنما. فعل نمیسازم، در عین حال كه به معنی "سازگاری ندارم"
است، كلمه "ساز" را در خود نهفته دارد كه با "ساز خامشی"
تناسب
لفظی مییابد."
من بدین گمانم:
در این بیت یک مسئله
بسیار مهم جلوه میکند که با موسیقی و ساز سر و کار دارد. آنهاییکه در موسیقی
وارد هستند، میدانند که قبل از ساز زدن،آلات موسیقی باید با هم کوک و سُر شوند، تا
اینکار صورت نگیرد نغماتیکه از اثر نوختن بدست می آید سُر نبوده ، بلکه گوش سُر
شناس را اذیت میکند. بیدل از آن ساز های با سُر است که وقتی آواز خود را میکشد با
ساز های بی سُر جور نمی آید. اینجاست که میگوید ، بجای اینکه با ساز های بی سُر
هم آهنگ شوم، بهتر است که ساز خاموشی را اختیار کنم. در جهان ساز های بی سُر و نا همآهنگ بسیار است، اگر
آهنگ با قانون و سُر را با آنهاییکه سُر ندارند یکجا بسازیم ، از شنیدن آن
حال انسان سُر شناس برهم میخورد.
بعبارت دیگر بیدل
میگوید: وقتی دهن باز میکنم و حرفم را میگویم، کجاست گوش محرمی که مرا بداند و
این ناممکن است که حرفی زده شود و دیگران به آن موافقت کنند و بمعراج سخن آگاهی
حاصل کنند. وای بحال آنهاییکه مهارت ندارند ساز را کوک و سُر نمایند. بلی، وقتی
گوش ها به ساز بی سُر عادت کرده باشند، سُر در نزد آنها بی سُر مینماید.
مثال سوم از جناب کاظمی:
یاد
آن فرصت كه عیش رایگانی داشتیم
سجدهای
چون آسمان بر آستانی داشتیم
این بیت را از آن روی
ذكر كردم كه در غزلیات بیدل چاپ كابل، نادرست ضبط شده است(سجدهای چون آستان بر آستانی
داشتیم) و این نادرستی به كتاب شاعر آینهها و غزلیات بیدل چاپ عباسی ـ بهداروند
هم رسوخ كرده است. من شكل درست را در یكی از آهنگهای زیبای استاد محمدحسین سرآهنگ
شنیدهام و این را قابل ذکر دانستم چون در معنی بیت بسیار اثر دارد.
در این مورد جناب کاظمی
معتقد است که " آسمان بر آستانی داشتیم " درست مینماید و یادآور هم شده
اند که به معنی بیت بسیار اثر دارد، اما با تاسف که از آن معانی حرف نزده اند....
و من به این نظرم که
" آستان بر آستان " هم درست است و هم به معنی کمک میکند:
بیدل از حالتی حرف
میزند که برای عارف و عاشق دست داده است و آن حالت تجربهء عشق است و آن هم
عیش رایگان. وقتی این عیش رایگان که حالت اتصال عارف است، دست بدهد، شخص عارف هرلحظه
آستان بر آستان در سجده میباشد، یعنی پی هم در سجده میباشد و این حالت را حضرت حافظ
هم به شیوهء بسیار زیبا بیان نموده و گفته است " خوشا آنان که دایم در نماز اند
" و این همان حالت سجدهء آستان بر آستان است. عاشق در حالت اتصال با معشوق همیشه و
مدام، یعنی آستان بر آستان در سجده است. .
و با این مثال آخر
اکتفا میکنیم:
از جناب کاظمی
ز
بس كه نسخة تحقیق ما پریشانی است
نظر به
كاشغر و دل به خــوست میباشد
در
شعر بیدل، نشان بسیاری از اعلام (چه نام افراد و چه نام جایها و دیگر
اعلام) نمیتوان یافت، مگر آنها كه به نمادهایی شاعرانه بدل شدهاند مثل مجنون
و فرهاد و... و این، از ویژگیهای شعر مكتب هندی است و دلایلی هم دارد. این بیت،
یكی از اندك مواردی است كه بیدل از یكی دو شهر نام میبرد و جالب این كه این
"خوست"، شهری مشهور هم نیست كه حكم نمادی شاعرانه داشته
باشد، بلكه
شهری است نبستاً كوچك در جنوب شرق افغانستان كنونی و هماكنون نیز به
همین نام
مشهور است.
مسلماً
آنچه بیدل را بدین كار غیرمتعارف ـ در شعر او ـ كشانده است، خوشنشستنِ
"خوست" در قافیه است.
در این بیت جناب کاظمی
کاملا به اشتباه رفته اند
من بدین گمانم که:
نظر به گفتهء موحققین و
تاریخ نویسان دلایلی وجود دارد که بیدل را از خوست بدخشان که فعلا مربوط
قطغن است، میدانند. و این بیت صد در صد ثابت میسازد که بیدل به وطن اصلی خود توجه
داشته و از آن یاد نموده است. بیدل از این جا ها به مراتب دیدن نموده به خواص مردم
این مرزو بوم و هم در کابل بلد بوده، از طریق کلام بیدل و با خوانش از زبان گفتاری
بیدل بوضاحت درمیابیم که بیدل حتی اصطلاحات بسیار ناب مردم را بیشتر از اهالی آن
میفهمید و آگاهانه در جای مناسب آن استفاده میکرد. کاشغر هم جایی در بدخشان است که بیدل از این جا
ها واقف بوده. گویند بیدل به کاشغر و خوست که از این بیت برمی آید، توجه خاص داشته و
بخصوص وقتی میگوید " دل به خوست " میباشد و با این بیت دلبندی خود
را آشکار میسازد، واضح است که بیدل از بدخشان و از افغانستان بوده است. دلایل دیگر
هم از لابلای کلام بیدل وجود دارد که ما را به این اصل نزدیک میسازد تا بگوییم:
بیدل از بدخشان و افغانستان است.
در یکی از کتاب های
قلمی در بخار دیده شده که بیدل خود نوشته " جای من جای است که آبش لاجورد
سیما و به کنار لعل جاری است" همه میدانند که لعل و لاجورد مخصوص بدخشان بوده آب
لاجورد سیما گوپو و آمو در بدخشان جاری است. همچنان از همین خوست بدخشان بسیاری از اشخاص شاعر و
عالم و منصبدار عسکری به دربار شاهان مغل هند شتافته در آنجا به
رتبت و عزت رسیده اند، از آنجمله میتوان اسلام خان والا نایب سالار دربار شاه جهان
را نامبرد که مانند پدر بیدل سپاهی پیشه بود. گویند پدر بیدل بعد از اینکه
همدیارانش در هند به عزت رسیدند، عازم هند شد. در ایران دلیلی برای نسبت دادن بیدل به
ایران نیافتند و از درک زبان بیدل عاجز مانده از تنگ نظری، بیدل را " مولانا
عبدالقادر بیدل دهلوی " خواندند، تا مردم افغانستان ادعای افغانستانی
بودنش را نکنند. در حالیکه اسم بیدل " مرزا محمد عبدالقادر بیدل" است ،
بیدل نه مولانا بوده و نه دهلوی. همچنان حضرت مولانا جلال الدین بلخی که زادگاه آن بلخ
بوده و جد اندر جد از افغانستان است، بیجهت آنرا ایرانی میخوانند. در ایران تا
هنوز مردم به زبان گفتاری و اصطلاحات مولانا آشنایی کامل پیدا نکرده اند، فقط چند
نفر محدود که آنهم در اثر تحقیق و پژوهش و ناگفته نباید گذاشت همکاری صاحب قلمان
افغانستان، کار هایی در این زمینه انجام داده بقیه ملت از آن بیخبراند. چون
زمامداران ما از قرن ها به اینطرف در اثر بی توجهی از ارزش ها و میراث های فرهنگی ما و
حریم مقدس آن حراست نکردند، از این سستی و بی اعتنایی شان دیگران استفاده نموده، تمام
مشاهیر بزرگ ما را با نام های تاریخی شهرهای ما از آن خود کردند. من این را وظیفهء
فرهنگیان و قلم بدستان افغانستان میدانم که در این مورد قلم بزنند و هویت فرهنگی
ملت خود را مشخص بسازند، نه وظیفهء دولت افغانستان. نمونه های از بی انصافی در برابر بیدل را از جناب
شفیعی کدکنی که موخذی برای ایرانیان و محققین ما حتی شده، در بالا خواندیم.
در اینجا به همین مقدار بسنده میسازم، چون در کتاب ایکه زیر چاپ است به طور
مشرح و به تفصیل در این مورد پرداتخه شده است. این هم چند بیتی از بیدل که از سرزمین
خود بدخشان به نیکویی یاد کرده است:
اگر
خورشید در صد سال یک لعل آورد بیرون .. بدخشان ها به یکدم
بشکفاند جوهر تیغش
متانت
کان الــــــماس از قوی بنیادی هــمـــت .. دلیری ها
جگر ســــــامانی کوه بدخشانش
جان
کند عقیق از هـــــوس لعــــــــل تو لیکن .. دور است
بدخشــــان ز تلاش یمنی هــــــا
نمونه
های از صور خیال و تشبیهات در شعر بیدل:
دل چو خون گردد بهار
تازه رویی صید توست .. مــــوج صهبا دام پرواز
است مــــرغ رنگ را
وقتی كه قلب پر از خون
باشد و جریان خون منظم در گردش ، رخسار انسان تازه و با طراوت و سرخروی جلوه میكند، بهار
چهرهء تازه رو میباشد. موج صهبا، یعنی طپش قلب كه خون را پمپ میكند، باعث رنگینی
چهره ها میشود. مراد از این بیت این است كه: وقتی عشق به انسان دست بدهد، آینده اش با
شراب عشق تازه رویی و كیفیت به بار می آورد و با پر و بال عشق امكان پرواز به
عالم روحانی میسر میشود. به این تصاویر زیبا و تشبیهات ناب مثل : " دل خون
شده، موج صهبا، بهار تازه رویی و مرغ رنگ " توجه کنید.
نغمه رنگ افتاده نقش بی
نشان تأثیر ما .. مطربی کو کز سر ناخن کشد
تصویر ما
فرو رفتن در عالم حیرت
را بیدل بیان میكند، میگوید، چنان در این عالم حیرت فرو رفته ام، مثل رنگ
نغمه، یعنی مثل اینكه برای نغمه رنگ قایل شد. در حالیكه نغمه رنگ ندارد و چنان
بی نشان گشته ام ، مانند نقش بی نشان، یعنی از بی نشان انسان چه نشان میتوان داد.
مطربی پیدا نخواهد شد كه نقش بی نشان ما را به تصویر بكشد. تار با ناخن نواخته
میشود اما تصویر و رنگ ایجاد نمیكند. وقتی نغمه رنگ ندارد پس مطربی كو كه رنگ نغمهء
ما را به تصویر بكشد. مراد بیدل این است كه حالت بی نشانی ما را در عالم تحیر كه
میتواند درك بكند؟ همانطور كه رنگ نغمه را مطرب نمیتواند با ناخن خود به تصویر
بكشد، به همان اندازه درك این حالت ما هم مشكل مینماید. به این ترکیبات زیبا
که تصاویر جالب را به نمایش گذاشته اند، توجه کنید: " نغمه رنگ، در عالم حیرت فرو
رفتن، نقش بی نشان، از سر ناخن تصویر کشیدن "
خاک برسرکرده عشق و پای
درگل مانده حسن .. گربهاراین رنگ دارد، حیف
قمری، وای سرو
سرشت آدمی از گل است و
با جام معرفت و روح خدایی و عشق به كمال میرسد، وقتی كه عشق خاك بر سر
شود، زمانی كه انسان با عشق سروكار نداشته باشد، پس حسن ظاهرش تنها منحصر به گل
میشود. بهار فصل شادابی و تراوش است، در بهار قمری بالای سرو نشسته نغمه سرایی
میكند. بیدل میگوید: انسانی كه بدون عشق زندگی میكند، بهار آن چگونه خواهد بود، وای
به حال قمری و سرو آن. بیدل از " عشق، بهار، خاک بر سر کردن، رنگ داشتن، در گل
ماندن ، قمری و سرو" تصاویر بسیار جالب درست نموده است.
این بیت شباهت به بیت
مولانا دارد كه گفته است:
وجود آدمی از عشق
میرســد به كمال .. گر این كمال نداری كمال نقصان
است
مزاج عاشق و آسودگی
بدان مــاند ... که شعله رنگ هواهای معتدل گیرد
مزاج عاشق مانند شعله
است، یعنی عاشق شعله صفت است، گرمی و حرارت دارد و آتشین طبع میباشد. شعله
سوزان است و شعلهء معتدل وجود ندارد. آسودگی كار عاشق نیست. حالت عاشق به شعلهء
تابنده میماند. منظور بیدل این است كه، عشق آسودگی نمیخواهد، یعنی وقتی عنان را به
عشق سپردی از آسودگی دست بشور چون بعد از آن با آتش و شعله سرو كار داری و شعله
معتدل نیست. " مزاج عاشق، شعله رنگ، آسودگی، هوای معتدل از تصاویر زیبای این بیت
میباشند"
کیست یارب تا مرا ازخود
فروشی واخرد ... دستگاه انفعال هــــــــردکانم
کــــــرده اند
در این بیت بیدل، خود
فروشی، خود صفتی و خود ستایی را تقبیح میكند. خود فروشی و خود ستایی متاعی است كه در هر
دوكان جا بگیرد، سبب انفعال و شرمندگی همان دوكان میشود و بیدل از این حالت و
صفت سخت دوری میجوید.
کلمات " خود فروشی
، دستگاه انفعال، واخریدن، دکان " تصاویر جالب استند که هدف بیدل را بنمایش
میگذارند.
فسردگیهای ســـــــــاز
امکان ترانه ام را عنان نگیرد
حدیث طوفان نوای عشقم
خموشی از من زبان نگیرد
بیدل میگوید: فسردگیهای
که ساز امکان آن در عالم کثرت میسر میشود، عنان مردمان را میگیرد و بالای
آنها غلبه میکند. این فسردگیها انسان را میخکوب میکند و رهایی از این عالم کثرت
بسوی معشوق ابدی محال است. خوشی های لحظه ای و آنی، فسردگیها در قبال خود دارند که
اکثرا باعث ایجاد تکالیف روانی و روحی شده بسیار رقت ببار می آورند. بیدل به این
عقیده است که انسان باید عشقی و لذتی بی پهنا داشته باشد و این را فقط بواسطهء عشق
ممکن می یابد، چون عشق طوفان است، یعنی حدیث عشق طوفان زا است. وقتی طوفان
میشود، درخت ها را از بیخ و بن میکند و دریا را بخروش می آورد. وقتی عشق بسراغ کسی
بیاید، فسردگیهای ساز امکان جلو آنرا گرفته نمی تواند و همین است که بیدل میگوید: عنان
ترانه های عشق مرا فسردگیهای ساز امکان گرفته نمیتواند و چون من حدیث طوفان
نوای عشق استم، خموشی زبان مرا از من نمیتواند بگیرد و مرا خموش سازد. در این بیت
تصاویر خلق شده با تشبیهات " فسردگیهای ساز امکان، حدیث طوفان نوای عشق، ترانه ،
خموشی " بسیار زیبا و بجا آمده .
بیدل اقتضای جسد می کشد
به حرص وحسد .. خواب امنی داری اگــــر
پیرهن خسک نشود
انسان دارای نفس است و
صفات حرص و حسد مقتضی جسم انسان است كه این دو صفات به خسك تشبیه شده. بیدل
میگوید: وقتی انسان خواب امن پیدا میكند كه در لباسش خسك نباشد.یعنی هر وقت ما
این دو صفات رذیله و نقیصه را از خود دور ساختیم، راحت میخوابیم و راحت زندگی
میكنیم. " اقتضای جسد، خواب امن ، حرص و حسد، خسک " تصاویر جالب و تشبیهات بجا را
در این بیت میتوان مشاهده نمود.
بس که بیقدری دلیل
دستگاه عالـــــــم است .. چون پرطاووس یکعالم
نگین بی خاتم است
در اینجا بیدل از دست
جهان مینالد و شكوه میكند، او میگوید: در این جهان، انسان های دانسته و
فهمیده بی قدر استند و آنها را به نگینه های پر طاووس مثال میدهد كه خاتم ندارند.
خاتم خود انگشتر را میگویند كه بالای آن نگین می چسپانند. نگین وقتی بالای
انگشتر چسپانده شود چون جایش همانجا است، زیبا جلوه میكند و هدف بیدل این است كه انسان
های فهمیده در اجتماع جای مناسب را ندارند و قدر نمیشوند و خریدار ندارند. در
این بیت " بیقدری ، بی خاتم، دلیل دستگاه عالم، پر طاووس با یکعالم نگین "
تصاویر جالب را با تشبیهات بسیار شیوا به نمایش گذاشته.
فعلا همین جا بسنده
ساخته با این بیت از بیدل خدا حافظی میکنم
به معــــنی گـر شریک معنی ات پیدا نشد بیدل
جهان
گشتم به صورت نیز نتوان یافت مانندت
دوره ی بازگشت ادبی
از قرن دوازدهم چهار تن از شاعران مهم آن
روزگار ، هاتف ، عاشق ، مشتاق و شعله ، سبک هندی را رها کردند و دوباره به روش
سبکهای قدیم بازگشتند ؛ به همین جهت این دوره را دوره ی بازگشت ادبی می نامند .
اینان در سرودن قصیده ، از سبک خراسانی تقلید کردند و در سرودن غزل، از سبک عراقی
.در واقع در سرودن این دو شعر به بهترین شکل آن توجه کردند که به ترتیب در سبک
خراسانی و عراقی بود . در سایر اشعار هم تقلید به این دو سبک دیده می شود .این روش
هنوز هم در شعر سنتی فارسی معمول است . در قرن سیزدهم سروش اصفهانی ، قاآنی ، فروغ
بسطامی و محمود خان صبا ، دنباله ی کار هاتف و یارانش را ادامه دادند که هنوز
ادامه دارد.
بازگشت ادبی شیوه و سبک خاصی نیست بلکه نوعی
تقلید از گذشته است. این نهضت از اواخر
قرن
دوازدهم هجری شروع شد و در اول مرکز اولیه آن اصفهان بود. علت ظهور این نهضت نه تنها تاسیس دولت قاجاریه و
تشویق و علاقه پادشاهان و شاهزادگان قاجاریه به مدیحه و شعر
درباری است بلکه بنا به قول ملک الشعرای بهار غالب شاعران این دوره به علت ابتذالی که در شیوه هندی راه
یافته بود، از آن شیوه خسته شده بودند و به احیای شعر گذشته
ایران رو آوردند.
این نهضت
ابتدا در اصفهان آغاز می شد و شاعرانی
مانند سید
محمد شعله اصفهانی، میر سید علی مشتاق، لطفعلی بیگ آذربیگدلی و سید احمد هاتف اصفهانی به مخالفت با شیوه
هندی، دست به سرودن اشعاری به شیوه شاعران متقدم مانندسعدی
و حافظ می زدند. سپس در زمان سلطنت آغامحمدخان قاجار، عبدالوهاب نشاط اصفهانی انجمن ادبی در همان شهر
تشکیل می داد و شاعران را به سرودن اشعاری به شیوه قدما
خاصه به سبک عراقی تشویق کرد.
چندی بعد
در زمان فتحعلی شاه "نشاط" به تهران
می آمد و به دستور او انجمنی ادبی تشکیل می داد به نام "انجمن خاقان" که
زیر نظر خود فتحعلی شاه کار
می کرد. این انجمن در واقع در جایی برای جمع شدن شاعران درباری
و تجدید حیات شعر درباری بود. هدف شاعران در این انجمن احیای شعر کهن، یعنی سبک خراسانی و عراقی بود.
شاعرانی
مانند صبا، نشاط، مجمر، سحاب، وصال
شیرازی
غالباً به شیوه گذشته شعر می سرودند و به مدح فتحعلی شاه و شاهزادگان و تقلید از انواع و قالب های
مختلف شعر پیشینیان سرگرم شدند و به این ترتیب روند شعر فارسی
در تمام قرن سیزدهم یعنی تا زمان سلطنت ناصرالدین شاه با این رویه پیش می رود.
از معروف
ترین شاعرانی که در قرن سیزدهم و قسمتی از قرن چهاردهم بدین شیوه
شعر سروده اند می توان به فروغی بسطامی، قاآنی شیرازی، سروش اصفهانی و ملک الشعرای بهار اشاره کرد.
این
شاعران هر چند گه گاه اشعار نسبتاً خوبی هم دارند
اما بیشتر نیروی خود را صرف محکوم کردن شیوه هندی کرده و اکثراً از پیشینیان تقلید کرده اند.
نوگرایی در شعر
در قرن چهاردهم ، به دلیل آشنایی ایرانیان با
سبکهای شعر اروپایی و ادبیات جهان و جنبش مشروطیت ، و نیز به دلیل تحولاتی که در
زندگی اجتماعی کشور ایران پدید آمد در شعرهم تغییراتی راه یافت و درآن مطالب تازه
ای مطرح گردید ، مانند انتقادهای سیاسی و اجتماعی . در شکل ظاهر هم تغییراتی پیدا شد
که مهمترین شیوه ی آن ، سبک نیما یی نام دارد که به نام نیما یوشیج نامگذاری شده
است .
فهرست منابع
1- بهترين آثار كليم كاشاني. به اهتمام: كشاورز صدر، تهران،1327 صص 36 ، 114 ،
156، 64
2- عبدالحميد عرفاني. ايران صغير يا تذكره*ي شعراي پارسي زبان كشمير. تهران 1335 ،
صص 183 ، 149
3- كليات صائب تبريزي، مقدمه و شرح حال به قلم استاد اميري فيروز كوهي، تهران،
1336 ، صص 75، 779،16،267 ، 198 ، 55، 796
4- لغت*نامه*ي دهخدا
5- ميرغلامعلي آزاد بلگرامي، سرو آزاد، لاهور، 1913 صص 317 ، 152 ، 8 ، 107
6- ميرزا محمد طاهر نصرآبادي: تذكره*ي نصرآبادي با تصحيح وحيد دستگردي، تهران 1317
صص117 ، 65*،128،366 ،307 ،288 ،0 44، 341 ،420 ، 427 ، 257 ، 129